*KaMrAn&HoOmAn*
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام تولد تولد تولدشون مبارک مبارک مبارک تولدشون مبارک وای هومن کوچولو 28 ساله میشه کامران کوچولو 31 فکر کنم بیش از حد کوچولوان!!! حالا همه باهم : هومن باید برقصه از بنفشه نترسه {اوه چه قری میده !!} نمیخواستم پای بنفشرو باز کنم ولی دیگه چه میشه کرد ؟؟؟ هومن از دستمون رفت.... حالا عزاداریو بی خیال تصمیم گرفتم از این به بعد وبلاگم شاد باشه !!! به قول ایدا : وبلاگه کامران وهومن باید شاد و شنگول مثل وبلاگه خودش باشه منم مگه جرأت میکنم بگم نه تولد تولد ..... حالا دست دست .... بچه ها منو ایدا یه خوابایی میبینیم کرکر خندس هر کی حوصله داره بخونه: داشتم پیانو میزدم و ایدا هم یه کتاب خیلی سنگین و کلفت دستش بود و یه قیافه کلافه به خودش گرفته بود و خیلی سگ شده بود و معلوم بود که درس خسته اش کرده بود...و منم چون نمیتونستم خیلی از پس پیانو خوب بربیام خیلی عصبی بودم و فقط منتظر یه فرصت بودم که سر یکی خالی کنم....یه دفعه صدای در بلند شد و ایدا هم کتاب رو پرت کرد سمت مبل و کتاب هم وارونه شد و رفت درو باز کرد و پشت در کسی نبود جز...همه با هم بگید....کامران و هومن.....کامران رو یادم نمیاد چی پوشیده بود و اما هومن رو به خوبی به خاطر دارم یه کت مشکی خیلی شیک پوشیده بود و از زیرشم یه پیراهن سفید پوشیده بود و یه عینک که تا حالا من خودم به چشمش ندیده ام داشت...حالا بگذریم از تیپشون....کامران تا اومد ایدا خودش رو لوس کرد و گفت:(تو خواب های من ایدا عاشق کامرانه اما اینطور نیست حالا به خودش نگین اما تو خواب باید یه جوری دکش بکنم وگرنه بای هوو بشیم)کاملان(همون کامران)من تو مخم نمیره این درس؟؟؟کامران-عزیزم الان میام میکنم تو مخت صبر کن هانی!!!-منم که حسابی از پیانو عصبی بودم داد زدم-هوووووووووومن کجایی؟؟؟-هومن ترسید و سریع سمتم اومد و گفت-عزیزم من اینجام چرا داد میزنی؟؟؟-ملیکا-اخه من نمیتونم خوب بزنم اینووووووو اه اه اه هومن- اهوکوفت بار اخرت باشه به پیانوی من میگی اها-ببخشید خوب منظور نداشتم هومن قیافه ادمای دلگیرو گرفت من- خوب ببخشید دیگه هومن که پشتم وایساده بود گردنمو بوس کرد !!!!!! {یا ابا الفضل دار صحنه دار میشه بچه ها اونورو نگاه کنید هومن- من جیگرتو بخورم انقدر قشنگ معذرت خواهی میکنی ادم دلش ضعف میره {در این قسمت من در خواب غش میکنم} و بعدش مامانم منو از خواب بیدار میکنه که برم مدرسه!!!!! حالا دست دست ................ قر کمر ..... بچه ها شما کادو چی خریدین؟ به نظر من یه کشتیه 10000000000 تنی اجاره کنیم تا کادوهای کامران وهومنو براشون بفرستیم به نظرتون الان اونور دنیا کامران وهومن دارن میرقصن یا کیک میخورن یا...............؟؟؟؟ خوب دیگه میریم سراغ داستانمون این شما این کامران وهومن و..... طلوع تاریک قسمت دهمممممم: کتی سریع پرید بغله عمو خاله هم خنده کنان به طرف عمو رفت ومن همچنان به چشمای هومن که زیره عینک بود نگاه میکردم ولی اون منو نگاه نمیکرد تمام بدم از اضطراب یخ کرده بود رفتم جلو -سلام عمو - سلام خوش امدی خوبی؟ - ممنون شما خوبین؟ - مرسی خوشگله خیلی منتظرت بودما بعد با خاله و کتی مشغول حرف زدن شد نمیتونستم برگردم طرف هومن ولی برگشتم یه نگاهم افتاد به چشماش الان دیگه هومن روبه روم بود دیگه برگشتی وجود نداشت هومن- سلام نمیتونستم جوابشو بدم هومن کاری کرد که انتظار نداشتم محکم بغلم کرد خیلی محکم داشتم خفه میشدم چه اغوشه گرمی داشت هومن دره گوشم گفت- خیلی خوشحالم که اومدی پیشه ما چشمامو بسته بودم و متوجه کامران نشدم اگه به من بود تا اخر عمرم بغل هومن میموندم هنوز تو بغل هومن بودم کامران – فکر کنم منم ادمم سریع از بغل هومن اومدم بیرون من- سلام کامران- سلام هلیا جون خوبی؟ چه عجب مارو تحویل گرفتی من- ببخشید در این چند لحظه که بغل هومن بودم خاله وکتیو عمو رفته بودن ساکامونو بیارن از دور دیدمشون که با کلی ساک میومدن وقتی رسیدن عمو گفت- هلیا جان دفعه پیش چمدونات خیلی بیشتر بودا نکنه نصفش جا مونده من- نه من همین یه ساکو دارم عمو به کتی- کتی خانم یاد بگیر مثل تو نیست که هر جا میریم یه تریلی چمدون با خودش بیاره کتی- اگه ناراحتین میتونید از این به بعد با ما نیاین مسافرت خاله – کتی من- کاش منم بابام اینجا بود بهم میگفت خیلی چمدون میارم کامران سریع بحثو عوض کرد –ترو خدا بیاین بریم من گشنمه هومن- تازه همین الان صبحونه خوردیم کامران- خیر در حال حاضر در فرودگاه میباشیم در لحظات پیشین صبحانه خوردیم ونیمروی بنده رو بعضیا خوردن هومن – میخواستی بخوری عمو با خنده- هومن تو همیشه سر شیکم بیاد یه دعوا را بندازیا هومن خندید بعد منو نگاه کرد منم لبخند زدم بعد را افتادیم کشور خیلیییییییییییییییییییی پیشرفته ای بود تمیز حتی یه دونه اشغال هم پیدا نمیشد از همون اول خوشم اومد فقط خیلی سرد بود ولی افتابی پس از گدشتن از خیابون های مختلف جلوی یه خونه خیلی بزرگ ماشین وایساد خونه خیلی قشنگی بود اگه اون خیلبانو ادامه میدادیم یه میرسید به یه کوه البته خیلی دورتر ولی فوق العاده بود نمیتونستم از اون کوه قشنگ که قلهش برفی بود دل بکنم هومن- تا دلت بخواد از این کوها داریم بیا بریم تو یخ زدم جواب ندادم هومن- هلیاااااااااااااااااا من- بله؟ هومن- بیا بریم برات یه دونه میخریم خندیدم وقتی برگشتم دیدم همه رفتن تو فقط من وهومن موندیم افتاب خورده بود تو چشمای هومن خیلی خوشمل شده بود تمام وجودم از عشق هومن گرم شد و دیگه سرمارو احساس نکردم وای که چقدرخونشون قشنگ بود فکر کنم سه طبقه بود پله های مارپیچ پذیرایی بزرگ .... هومن- اگه سخته حفظ کردنش بگو برات یه نقشه بکشم تو خونه گم نشی خاله- تو نگران نباش گم نمیشه خودم همه جارو نشونش میدم کتی سریع گفت- نخیر خودم نشون میدم خاله – باشه تو نشون بده کتی دستمو کشید دونه دونه همه جارو نشونم داد اتاق ها همه بالا بود به ترتیب کامران وهومن وکتی و بعدش یه اتاق برای من بود روی در هر اتاق اول اسم هر نفر بود هر حروف دوتا بود من وهومن کتی وکامران اتاق هومن که خیلی شلوغ بود فقط سه چیز داخلش مشخص بود تخت اینه و کمد دیگه بقیش قابل تشخیص نبود ولی اتاق کامران مرتب تر از اتاق هومن بود حداقل ادم توش گم نمیشد اتاق کتی خیلی قشنگ بود ست تخت وکمدش زرد و سفید بود یه ویترین پر از عروسکای خوشگل کاش این اتاق من بود ولی من هنوز اتاق خودمو ندیدم کتی- بفرمایید اینم اتاق شما پشت تلفن به بابا گفتم اتاقتو چه شکلی کنه سلیقم خوبه؟ محو کوه شده بودم از اتاق من کوه کاملا مشخص بود خیلی قشنگ بود ست اتاق من سبز بود خیلی هم قشنگ بود روی دیوار چند تا قاب عکس خالی بود کمد تقریبا دو سه تا بیشتر چیز توش نبود من- وای کتی خیلی قشنگه کتی- البته ما اینجا غروب نداریم تاریکی هم نداریم - بهتر - میتونیم بعدا بریم خرید و اتاقتو پر کنیم خوبه؟ - عالیه صدای خاله از تو راهرو میومد – دوس داری اتاقتو هلیا ؟ سرمو بردم بیرون از اتاق- اره خاله خیلی قشنگه خاله که خیالش راحت شد برگشت تو اتاقش کتی هم رفت تا استراحت کنیم ولی من خوابمو کرده بودم زیاد خوابم نمیومد وسایلمو مرتب کردم ولی اتاقم خیلی خالی بود لباسامو مرتب کردم ولی بازم کمد خالی بود من چقدر کم وسایل داشتم !!!! کم کم داشت خوابم میگرفت که صدای در خونه اومد از اتاقم اومدم بیرون ظاهرا همه در خواب تشریف داشتن از پله ها اومدم پایین بدو بدو رفتم طرف در درو باز کردم یه دختر مو بور وکک مکی زیاد خوشگل نبود من- سلام اصلا حواسم نبود باید انگلیسی حرف بزنم دوباره گفتم –hi دختره گفت- سلام ببخشید کتی نیست؟ من- فکر کنم خوابه دختره- شما؟؟ من- دختر خالش انگار از حرفم ناراحت شد بعد گفت –وقتی بیدار شد بهش بگین نینا اومده بود با هم بریم خرید من- حتما میگم نینا – بای حواست نیست انگلیسی حرف بزنیا - عادت میکنم بعدش رفت منم درو بستم خوابم پریده بود ساعت هم یک بود و وقت ناهار داشتم از گشنگی میمردم یاد اون روز افتادم که با هومن رفتیم بیرون غذا بخوریم رفتم تو اشپزخونه چقدر اشپزخونشون بزرگ بود روی گاز هیچی نبود چشمم به بسته های چیپس خورد چشمام برق زد رفتم طرفش برداشتمش و بازش کردم فکر کنم از چیپس های ایرانی خوش مزه تر باشه هنوز یه دونه نخورده بودم هومن جلوم ظاهر شد داشت میخندید هومن – خلی گشنته ؟ من- ای یکم هومن – میدونی اونا چیپسای منن حالاچون هنوز با قوانین این خونه اشنا نشدی میبخشمت من- خوب قوانین چی هست؟ هومن نشست رو میز شروع کرد – 1- کسی به هیچ وجه به خوراکیهای من دست بورد نمیزنه اگه بزنه دوبرابرشو ازش میگیرم 2-وقتی من خوابم هرگونه سرو صدا کردن ممنوع 3-فزولی در اتاق من ممنوع 4- به فیلم های من کسی دست نمیزنه وگرنه با اجازه خودم 5- تلفنی با دوستام صحبت میکنم غر نمیزنی قطع کن میخوام زنگ بزنم دوستم 6- منو با ارامش از خواب بیدار کنید نه با ابو لگد 7-.... بلاخره تموم شد من- اینا که همش درباره شما بود ؟ هومن- قانون بعدی من از کلمه شما اصلا خوشم نمیاد بعد از جاش بلند شد میخواست از در بره بیرون که بدونه اینکه بخوام گفتم- هومن؟ سریع برگشت تعجب کرده بود که با اسم صداش کرده بودم سرمو انداختم پایین من- هنوز از دستم ناراحتی؟ بعد اومد جلو طوری که فقط نیم قدم فاصله داشتیم – یکم عجب رویی داره این پسره بعد از اون همه اتفاق هنوز ناراحته – خوب دوباره معذرت میخوام هومن- بخشیدم ولی شرط داره من- چه شرطی؟ هومن دستشو گذاشت رو گونش – اینجارو بوس کن وای چقدر سخت بود این کار ولی خوب بود تا لبم به گونش برخورد کرد خالرو دیدم سریع اومدم عقب هومن هم رفت عقب تر خاله خندش گرفته بود از خجالت داشتم اب میشدم هومن نمیدونم چه حالی داشت خاله-هلیا جون کی زنگ زده بود؟ من- دوسته کتی بعد اومد تو اشپزخونه یخچالو باز کرد ویه بسته نمیدونم چی اورد بیرون هومن اشاره کرد بیا بالا بعد خودش رفت منم پشتش رفتم به پله ها که رسیدیم وایساد دستشو گذاشت رو گونش خیلی اروم گفت - حالا اینجارو بوس کن لبمو گذاشتم رو گونش که صدای خنده اومد سریع اومدم عقب کامران بود از بالای پله ها داشت مارو نگاه میکرد هومن- اه مزاحما کامران با خنده- ببخشید مزاحم شدم خوب مگه مجبورین مکانه پر رفتو امد همدیگرو بوس کنید اتاقو برای چی اختراع کردن هومن – اه برو بابا داشتیم اشتی میکردیم کامران خندش قطع شد- مگه قهر بودین؟ هومن- به تو چه بعد دستمو گرفت کشید بالا از جلو کامران رد شدیم داشتم از خجالت اب میشدم ارزو میکردم همون موقع زمین باز بشه منو بخوره ولی نشد وقتی رسیدیم بالا کتیرو دیدیم دوتا مون داشتیم از خنده میمردیم بعد از کتی نوبته عمو بود که اخر کتی منو صدا کرد و من حاضر شدم تا بریم بیرون خاله- کتی یادت نره چی بهت گفتما کتی- چشم من- خودمون میریم؟ کتی- نه دوستم هم میاد هانیه همونی که اومده بود خونمون من خواب بودم من- اهان بابام اصلا خوشش نمیومد من تنها جایی برم کتی- اون موقع بچه بودی الان بزرگ شدی من- اوهوم بچه بودم از بچه هم کوچیک تر بودم کتی- یعنی از وقتی هم بزرگ شدی تنها نرفتی بیرون؟ - چرا ولی خیلی کم - چرا نمیرفتی؟ - میترسیدم کامران که خودشو به جمع ما دعوت کرده بود گفت- از چی؟ -از اینکه اون پارک یه چیزه دیگرو ازم بگیره - کدوم پارک؟ - همون پارکی که.... دوباره خاطراتم زنده شد صورت خونیه بابا .....خورشیدم مواظبه خودت باش.... بابا جونم.... و در عرض یک دقیقه تموم شد من تنها شدم شدم هلیای تنها دوباره مثل اون موقع ها شدم که نفسم بند میومد سرم گیج میرفت نمیتونستم صورت کتیو کامل ببینم یک نفر جلوم ظاهر شد – تو تنهایی من- اااااااااااااااااااااا {جیغ }ااااااااااااااااا صورت بابا ساحل- تو پدر نداری تو تنهایی من- نه نه صدای خالرو میشنویدم – هلیا جان هلیا خالرو نگاه کن کتی- هلیا هومن ذل زده بود به من نگاهم که به نگاه هومن خورد تونستم همه جارو ببینم خاله- خوبی؟ من- اره کامران لیوان به دست اومد –خوبی؟ سرمو تکون دادم خاله رفت قرص بیاره کتی هم گوشیش زنگ میزد رفت من موندم وهومن اشک از چشمام بدون هیچ سدی میومد هومن- هلیا؟ برای یه لحظه اشکام قطع شدن - بله؟ - چرا مواظبه خودت نیستی؟ - نمیدونم - سعی کن فراموشش کنی - دادم دیوونه میشم یعنی شدم - نه کی این حرفو زده ؟ - لازم به گفتن نیست از کارام از اینکه سر هر چی حالم بد میشه مشخصه قاطی کردم - نه مشکل تو اینه که نمیخوای هلیای تنهارو فراموش کنی - چرا میخوام - قول؟ - قول میدم - حالا بلند شو برین خرید اگه یه چیزه سیاه ببینم من میدونمو توا من- باشه خاله با عجله اومد پیشم نگرانی از سرو روش میارید – بیا اینو بخور من- این چیه؟ - نمیدونم مامانت داد هومن قرصو از خاله گرفت – نه نمیخواد بخوره خوب نیست خاله- وا کتی – هلیا میخوای استراحت کنی؟ فردا بریم هومن- نه همین الان بریم کتی- بریم؟ مایی وجود نداره من وهلیا میریم هومن- نه منم میام کتی- کامران میخوای تو هم بیا ها اشکال نداره تعارف نکنی ها کامران – اره خوب منم میام کتی- عجب ادمای پرویین این دوتا هومن – غر نزن بینم ............................................................................................... من- هومن خیلی خوش سلیقه ای هومن – واقعا؟ من- اوهوم کتی- اصلا هم اینطور نیست نینا که کنار کتی بود گفت- نه به نظر من خوش سلیقه ان بلاخره یه لباس پیدا کردم برای تولد کامران وهومن قرمز "بلند"یک طرفه"پشتش هم چند تا زنجیر میخورد خیلی قشنگ میشد به نظر زیاد قشنگ نبود ولی من ازش خوشم اومده بود به نینا و کتی نشون دادم نینا به حالت تمسخر امیزی خندید ولی کتی گفت امتحان کن شاید بهت بیاد رفتم تو اتاق پرو چشمام سبز شده بود!!!! وای چقدر قشنگ شده بود لباسو پوشیدم وای چقدر بهم میومد رفتم بیرون همهشون با تعجب منو نگاه میکردن هیچ کس هم هیچی نمیگفت من- خیلی بده ؟ هومن- خیلی خوشگل شدی من- واقعا؟ کامران – اره خیلی بهت میاد کتی- بخریمش فقط هانیه هیچ نظری نداد هومن- خوب من چی بپوشم ؟نا سلامتی تولد منها کامران- منم که بادمجونم هومن- اون که مشخصه کامران- هومن از پول خبری نیستا اون وقت باید از لباسای قدیمیت بپوشی هومن حالت گریرو در اورد- خودم جون میکنم پول درمیارم اون وقت تو .. ای روزگار از خنده غش کرده بودیم از بس کامران وهومنو مسخره کرده بودیم هی لباس میپوشیدن ما میخندیدم اخر یه کت شلوار ساده خریدن بعد نهار خوریدم و برگشتیم خونه با کلی خرید ولو شدیم رو مبل من- من فکر نکنم اتاق من گنجایش این همه وسایلو داشته باشها هومن- جاش میدیم خاله با سینی ابمیوه اومد – کی؟ کامران- الان که اصلا حسش نیست من- اره الا ن فقط یه خواب میچسبه هومن- پس شب بخیر بعد سرشو گذاشت رو شونه من چه احساس خوبی بود خاله- هلیا نمیخوای بخوابی؟ - چرا خیلی دوس دارم هومن بلندشد چشماش دوکاسه خون بود معلوم بود خیلی وقته نخوابیده من- هومن جان برو بخواب شبیه جنا شدی هومن – نظر لطفتونه بعد ابمیوشو سر کشید رفت بالا منم خوردم رفتم بالا تا سرمو گذاشتم روبالش خوابم برد ................................................................................................ از خواب که بلند شدم هوا تاریک شده بود چهار ساعت خوابیده بودم وای چقدر چسبید بلند شدم چراغو روشن کردم رفتم حموم یه دوش گرفتم و یه تاپو شلوار پوشیدم رفتم بیرون کسی تو راهروی بالا نبود رفتم پایین داشتم از پله ها میومدم پایین که خالرو دیدم من- سلام داشت با تلفن حرف میزد خاله- سلام خاله جان برو این هومنو بیدار کن من هم از خدا خواسته دوباره پله هارو رفتم بالا رفتم تو اتاق هومن به نظر میرسید اتاقشو مرتب کرده وقتی درو باز کردم نور راهرو افتاد تو اتاقش رو صورتش در اوج خواب بود رفتم کنارش نشستم من- هومن؟ هومن؟ هومن جون بیدار نمیشی؟هومن-خوابم میاد هرچی سعی کردم بیدار نشد یه فمری به ذهنم رسید لبمو گذاشتم رو گونش و بلاخره بوسش کردم چشماشو باز کرد من- سلام خوابالو هومن لبخند زد – چه با ارا مش ادمو از خواب بیدار میکنی من- اخه ترسیدم با اب بیدارت کنم اون وقت بیااو درستش کن بلند شد چراغو روشن کرد خمیازه کشید پشت سرش هم من کشیدم هومن- بچه اینجا یخبندونه سازمان ملل داره تلاش میکنه مردم از سرما نمیرن اون وفت تو بعد اشاره کرد به لباسم من- من عادت دارم به سرما - چه جوری عادت کردی؟ - وقتی ایران بودم اتاقم سرد بود - پوله شارژ نداشتین بدین خونتون گرم بشه؟ - بی خیال هومن قیافه گرفت-اصلا نگو منم باهات قهر میکنم - لوسسسسسسسسسسس - خودتی کامران از تو راهرو داشت هومنو صدا میکرد بعد درو باز کرد خندش گرفته بود – بالاخره پی به این بردید که اتاق خیلی خوبه هومن- کامران!!!! - پی نبردید؟ - اصلا به توچه -باشه فقط میخواستم کمکتون کنم به مشکل برنخورین در اینده هومن بالشو از رو تختش بر داشت پرت کرد طرف کامران کامران هم سریع درو بست هومن- از دست این کامران من- ولش کن -نمیشه از اتاق هومن اومدم بیرون تا هومن لباسشو عوض کنه خودم هم رفتم تو اتاقم یه سویی شرت برداشتم پوشیدم اتاقم هنوز خالی بود رفتم پیشه کتی که حموم بود رفتم پایین که کامران مشغول تلفن حرف زدن بود و خاله هم داشت فیلم نگاه میکرد فیلمش هم مستند بود حوصله نداشتم نگاه کنم عمو هم نمیدونم کجا بود حوصلم سر رفته بود هومن هم داشت کتاب میخوند من کنار هومن نشسته بودم تا یه توجهی به من بکنه اخر دووم نیاوردم-هومن؟ -دارم کتاب میخونم - حوصلم سرر رفته این دفعه جدی تر گفت –دارم کتاب میخونم بلند شدم رفتم کنار خاله بدجوری تو فیلم بود دلم برای مامانم تنگ شده بود من- خاله ؟ فکر کنم نشنید دوباره صدا کردم – خاله؟ خاله – هوم ؟ - من دلم برام مامانم تنگ شده برگشت طرفم- یعنی چی؟ - میشه زنگ بزنم به مامانم ؟؟؟ خاله یه جوری نگام کرد – ببخشید همینجوری گفتم داد زدم- کامران تلفونو قطع کن کار دارم هومن زیر چشمی منو نگاه کرد کامران – مگه هومن بهت قانونارو نگفت؟؟ من- گوشیو بده کامران- ندم ؟؟؟ هومن همینجوری که چشمش به کتاب بود گفت- بده بهش کامران رو به هومن- تو چی کاره ای؟؟؟ دارم حرف میزنم بعدا زنگ بزنه خاله- کامران بده زنگ بزنه به مامانش کامران- اخی دلت برای مامانت تنگ شده ؟ من- اره - نازی تلفونو ازش گرفتم کامران- بزار خدافظی کنم بعد قطش کردم کامران زیره لب میگفت- عجب ادمیه این بچه ها من- خودتی کامران- چی؟ - نی نی با اون کتو شلوار بیریختت هومن عصبانی شد سرشو گذاشت رو کتاب – دارم درس میخونم ساکت شید کامران- بابا من اینهمه فایده های اتاقو برات توضیح دادم باز میای اینجا هومن- وای خدا منو از دست اینا نجات بده منو کامران دوتایی ریختیم رو سره هومن یکی من میگفتم یکی کامران بیچاره هومن داشت دیوونه میشد خاله- بسه دیگه بچم دیوونه شد کامران – بود از اولش ........................................................................................................ بعد از خوردن شام شروع کردیم به چیندن اتاق من هی من عروسکارو میزاشتم تو ویترینم هومن میزاشت رو تخت هومن- یه بار دیگه دست بزیا دیگه خودت میدونی من- چشم -افرین دخمر خوب چمدونمو باز کردم اولین چیزی که دیدم عکسم با بابام بود بابایی من اینجا میشینم تو از من عسک بگیر -خورشیدم عسک نه عکس - حالا همون بابا حالا تو هم بیا عکس بگیریم ...چشمای شاد بابا وقتی بغلم میکرد الان بسته بود و هیچ وقت باز نمیشد هنوز مرگو پدرو قبول نداشتم اگه بابا بره من چی کار کنم ؟ تنهایی زندگی کنم اخه چرا بابارو میزارن این تو سردش میشه پتو نداره میترسه سعی میکردم جلوی ریختن خاکو بگیرم ولی دیگه تموم شد دیگه رفت هنوز یادمه از مادربزرگ پرسیدم – چرا بابا برنمیگرده ؟ مادربزگ-یکی مرد یعنی مرد یهنی دیگه نمیاد رفت پیش خدا من- نه بابا برمیگرده - نه برنمیگرده - چرا برمیگرده جیغ میزدم اشک از چشمام بدون صدا میومد همه داشتن منو نگاه میکردن هومن گفت- به نظرم دیگه تموم شد من خیلی خسته ام بریم بخوابیم بعد منو با ماه کنار پنجره تنها شدم.................. خوب بچه ها دیگه خسته شدم بقیش برای اپ بعد منتظ نظراتتون هستم تولد کامران وهومنو به همتون تبریک میگم ........................... باییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
}![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| قالب ساز وبلاگ پيچك دات نت |


